زبان به طعنه گشادن حرف تازه تو نیست.
و تو نیز بدان که گرفتن حقی که نداری ، آن هم به زور کار تازه تو نیست.
احساس تصاحب نیز احساس تازه تو نیبست.
یکی از دوستای نزدیکم می گفت
در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند گریزانیم.....
شاید این است دلیل تنهاییمان
*علی شریعتی*
راست می گفت. شایدم دلیل اینهمه سردرگمی من باشه.
اگر چه از تو دلخورم من از تو دل نمی برم منی که در جوانی ام بخاطرت شکسته ام
اونچه گفتی و می گی
فقط تو رو ............
تا آخر عمر...........
هیچ وقت نمی تونم کس دیگه ای.............
هیچ کس رو نمی تونم مثل تو.............
و حالا
خنده های بلند!
لبخندهای طولانی و قشنگ!
تبسم های رنگارنگ
و در این لحظه دلتنگی
زندگی دریاچه ای بی کران است که یک سوی آن من و در سوی دیگر آرزو های من است
من و تو تا نفس باشه من و تو
زندگی نیلوفریست بر مرداب تنهایی
که فقط در این تنهایی شریک من ....
من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که هستم ؟
با چه تضمینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط همین که می خواهمت و در یاد منی!!!!!!!!!!
کافینیست عزیزم. بیش از این بخواه
پرنده مردنیست پرواز را به خاطر بسپار
شبهای شعرخوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیم
دنیای هر کس به اندازه ی بزرگیش کوچک است. من گفتم دنیایم آنقدرا بزرگ نیست اما تو خلاف این میگفتی. متاسفم!
لحظات را می پیمایم تا شاید جایی راهمان یکی شود.....شاید تا آن موقع زمانه شرم را به تو آموخته باشد و بدانی که لایق من چیزی بر تر از تجلی ذهن من است.
تنها بخاطر ترس از خداست که راه را با تو می خواهم ...و دیگر عشقی پنهان نخواهد ماند.
من آزادم!!!

دوست داشن از نگاهه که شروع می شه و درد کشیدن از صدا...
می خواهم بگویم هیچ چیز و کس در این دنیا وجود ندارد که دیدنش به باز کردن همه چشم بیارزد!!!
.............آزادی................
بدون حاشيه می گم
عجبم آمد از اینکه همه عشاق بر هجران یار می سوزند و من از وصلش .....
بدان از آن دمی که بند بند دلم را به تو کرده ام بند بر شهر قلب نا شکیبم جز تو کسی پا نگذاشته و در کوچه های تنهایش شبگردی جز خیال زیبای محال تو قدم نزده
و تو همسفر هر روز باغ پر گل رویای من هستی که هیچ گلی از آن باغ بی بوسه لبهای غنچه وار تو نمی شکفد و کدام تصویر است که یارای آن داشته باشد تا بدون نوازش دست تو به صفا نشيند....
و تو ملکه دشت پهناور خیال من هستی و من آنم که می جنگم با لکه های پلید پست. همانها که از تابش خورشید عشقم به رخ پاک تو مانع هستند, و بي اعتمادي تو آنها را صانع
اما آنچه که باید می گفتم اینست
ای عشق من
ای روشن از ماه رخت سحر من
ای برتر از دنیا در نظر من
به اين من اعتماد کن
تو یه کتابی که دوستم بهم داده خوندم؛ارزش گل تو بقدر عمریه که به پاش صرف کردی....اره...درسته.اما اگه اون ارزش تو رو ندونه چی؟اونوقتم این حرف درسته.نمیشه یکی رو مجبور کرد که به اندازه تو دوست داشته باشه.
الان چند روزه که دارم به این جمله فکر میکنم.یه چیزایی هم فهمیدم.....درسته که دل زخمی به این آسونیا ترمیم نمیشه.....ولی همیشه این خودتی که باید با دل مهربونت منو.......
زندگی اونجاست

بیه شو ونه بورم بزنم پا صحرا ره
هاکانم داد بزنم ونگ برانم من خیها ره
انده بورم راه انده بزنم ونگ طلا خونش ره سر بیره
واکمه شه لله وا ره
درد دل شه گل نسا ره
زمبه خدا , خدا خدا تاکی ونه بورم راه .
پاییز به تا بتونم شه بینج بزنم کر
......
یه زندگی دوباره.یعنی یه شروع دوباره.بدون هیچ احساس وابستگی به کسی.......
همیشه این تولد دوباره رو دوست داشتم و خواهم داشت. امیدوارم روزی نیاد که هیچ چیزی واسه آغاز کردن نداشته باشم.
اومدن ،رفتن.....واقعا یعنی چی؟
حکمتش چیه؟

